تبليغاتX
عطر تو000

عطر تو000

منو ببخش اگه می خوام تورو فقط واسه خودم!

 هی با تو ام...

بی خیال یاد های سرمازده

اصلا تا به این ساعت مثلا لایزال

تا به این دقیقه و ثانیه پر شتاب

از آنانی که تنها نامشان آدمی ست

"طعنه نفس کشیدن را شنیده ای؟"

اصلا هیچ دلت برای مرگ تنگ شده است؟

به تمام واژه های حک شده بر صفحه دلم سوگند!

شقایق داغدار صحرا هم

حرف های دل بی قرار پر درد را باور نمی کند!

اگر همان بی خیال یاد های سرما زده ای که هیچ....

وگر نه

بیا و حرف های نا تمامم را

برای یاد های خاک خوردهدر اتاق تنهایی تعریف کن

دیگر چیزی نمی خواهم...!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 15:7 توسط سلنا |


 

برای هضم بغض های به گلو نشسته دست کم باید چند نفس عمیق کشید.یا بغض

 را به سراپرده اشک تا مرز سکوت برد یا با تمام وجود فرو خورد...

برای هضم بی تو بودن باید به اعتکاف تنهایی نشست و به باور رسید.به باور سنگ

گیرم که باور نکینیم سنگ هم روزی سنگ نبوده اما وقتی او که سرش را بالا نمی

کردتا مبادا به خواهش چشم هایم لطمه ای بزند مرا به شب سپرد و سفارشم را

تنها به چند ستاره خاموش کردو رفت دیگر نمی توان برای سنگ ها شیشه نبود!

آنقدر هوایم را نداشتی که.....

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 0:58 توسط سلنا |


             من تمنا کردم

که تو با من باشی

              تو به من گفتی هرگز .هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه این هرگز کشت...!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:41 توسط سلنا |


توی خلوت پر از همهمه ام که صدایی به صدا نمی رسه

اگه می تونی منو دعا بکن من که دستم به خدا نمی رسه

 

آسمونا ارزونی پرنده ها جای آسمونا یک قفس بده

همه دارو ندارمو بگیر هر چی بودمو دوباره پس بده

 

بازم هیچ راهی به مقصد نرسید من هزار و یک شبه معطلم

تا ته جاده دنیا رفتم و بازم انگار سر جای اولم

 

چرا دنیا با تمام وسعتش  مرهمی برای زخم من نداشت

پای هرچیکه دویدم آخرش حسرت داشتنشو رو دلم گذاشت

 

سر رو شونه های سنگ روزگار قدر این فاصله حق حق می کنم

دارم از ثانیه ها سیر میشم دارم از دوری تو دق می کنم

 

پشت این خنده های مصنوعی من دل به این بغض گلو شکن بده

روزگار سردمو ورق بزن دست مهربونتو به من بده

 

گم شدم توی شبی که خودمم شبی که حتی یه فانوس نداره

منو با خودت ببر به روشنی آخه هیچکی مثل تو منو دوست نداره

 

لک زده دلم واسه یه همزبون شیشه دل همه سنگ شده

می دونی دلیل گریه هام چیه آی خدا دلم واست تنگ شده

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:18 توسط سلنا |


 

سلام ای رهگذر
با نگاه بی انتهایت به عمق تک تک حروف و
واژه هایم بنگر وآرام آرام مرا همراه با این صفحه ورق بزن...و بعد به رسم روزگار مراوعمق نو شته هایم را
به دست فراموشی بسپار...

  

 

ازین شب های رنگیه دو چشمات

بزن پلی به شب سیاه چشمام

 

بگیر خورشید و از توی نگاهت
بذار عشق توی یخ بسته ی دستام ...

ببین" بی تو "چه دل گیرمو دل تنگ
چه خسته ام چه وامونده و تنها ...

نمی بینم توی این سیاهی شب
یه جاده رو به دروازه ی فردا ...

یه قصه ام  ٬قصه ای که ناتمومم
نذار که من بی تو ناتموم بمونم ...

منو از روی " خاک خسته " بردار
ببر تا اوج ابرا برسونم ! ...

***

" بی تو " راهیه سرزمینی دورم
اسیر جاده های بی عبورم ...

به دنبال توام  ٬ دنبال " نورم "
بزن ستاره ای بر شب کورم ...

ترانه ام روی لبهات مونده خاموش
چرا در تو شدم امروز فراموش ؟ ...

منو در گیرو داره غصه ی ما
با کوله باری از خاطره بر دوش ...

به دنبال تو در تنهایی خویش
تو جاده های سرد شب می گردم ...

شبارو تا به هر سپیده می رم
اما " تا به هنوز " پیدات نکردم ...

میشه معجزه باشه دیدن تو
بیاد روزی که من ببینمت باز ...

منی که توی آسمون میگردم
تورو روی زمین پیدات کنم باز...

***

" بی تو " راهیه سرزمینی دورم
اسیر جاده های بی عبورم ...

به دنبال توام ٬ دنبال نورم
بزن ستاره ای بر شب کورم ...

" بی تو " راهیه سرزمینی دورم
اسیر جاده های بی عبورم ...

" به دنبال توام " ٬ دنبال نورم
بزن ستاره ای بر شب کورم ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:23 توسط سلنا |


نه این گناه نچیده آسمانی شد
نه درخت پای فصل تو مکثی کرد
تنها
صدایی ماند که به جبران خودم بر می خواست
صدایی که از سینه ی کوه برمی گشت
بر می گشت
با دشواری نامی که به آسانی از دهانم ریخت
بر می گشتم به سر انجامی که از نیامدنت پر بود
می ریختم با دروغی که در چشم های تو حلقه می زد
می نشستم پای رازی که سکوت می بندد
به پایی که گرم رسیدن بود
سکوتی که به حرف نمی آید
حرفی که در تو نمی ریزد
نمی دانستم
سر به هوایی سپرده ام که طوفان می زاید
سر به هوایی
که برای هر لبخند هزار صفحه آرزو ورق زده بود
شاید که در امتداد دست هات ....
نه! دعوتی برای همیشه نبود
درگاه هیچ وقت تو قفلی مدام و من
در حسرتی به اندازه ی دیوار حاشا بلند
پنجره می کشتم
که دیر گاه هیچ نیامدنی این گونه درها را به هم نمی ریزد
کوچه را بلند نمی خواند
در سر به هوایی آوازی گم
با نامی میان حنجره ی مردم
چگونه تنها برای من می مانی؟!
با حسرتی که به مدام مبتلا می شد
با نامی دشوار
نشسته در ترک های عمیق این روزها
روزهای گر گرفته
که به جمله های پس از تو تبعیدم می کردند
چگونه برای من تنها می مانی؟
برای من که در تو تهی شدم
به سر انجام ریختم
پناه می برم به فراموشی
و از خواب و خیال تو بر می گردم
باشد

حالا بعد این همه سال
تنها که می شوم می بینم
چقدر خوابم می آید
چقدر می خواهم بمیرم

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 13:38 توسط سلنا |


 

روی ابریشم چین نبض صداتو می شه دوخت

میشه اسم تورو به شعله گره زد و نسوخت

میشه ته مونده دریا رو به یادت سر کشید

میشه جز تو حتی آسمون آبی رو ندید

اشکای من گوله گوله می چکن رو ماهیتابه

همه دود می شن می سوزن شام من گریه کبابه

اشکای من قطره قطره می چکن روی کتابام

داره باز بارون می باره اول و آخر حرفام

اشکای من گوله گوله می چکن رو شمع روشن

روی مهتاب قدیمی می چکن رو سایه من

دل به دل چشم سپیده تو سفر های ندیده

پل فواره رنگی از دو چشم تو چکیده

من کجای شب تورو گم کردم و تنها شدم؟

آخر کدوم سحر با بوسه ای پیدا شدم؟

این کدوم دل بازیه که زخمی تنهاییه

دونه سرخ اناره که خود زیباییه

برای تحمل روز سیاه      به تو فکر می کنم

برای تصاحب رویای ماه     به تو فکر می کنم

به تو فکر می کنم

 

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:23 توسط سلنا |


 

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهاييست

ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشاييست

مرا در اوج ميخواهي تماشا كن تماشا كن

دروغين بودمت ديروزمرا امروز تماشا كن

در اين دنيا كه حتي ابر هم نمي گريد

به حال ما همه از من گريزانند

تو هم بگذر از اين تنها

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:52 توسط سلنا |


 

گفتم که بعد ازآن همه محنت آن عشق و آن دنیای محبت

 

آن سر به زانو بردن و زاری. آن عشق وآن دلداری و یاری

 

تو مرا تنها نگذاری ...

 

گفتم پس از آن بی خبری ها آن گریه ها و دیوانه گری ها.

 

گر جان ز شیدایی به لب آری جز من به یاری دل نسپری تو

 

مرا تنها نگذاری ...

 

 

تا دلم مست و مد هوش تو شد گلشن عشقم در آغوش تو شد

 

گفتم که بیایی تو مرا تنها نگذاری ...

 

 

هر زمان بردی نام دگران چون مرا دیدی از غم نگران گفتی

 

که به جز من به جهان دلداده نداری تو مرا تنها نگذاری ...

 

 

گمان ندارم مرا دگر تو به غم جدایی بسپاری ز غم بمیرم اگر

 

تنها بی پناهم بگذاری مرا که ترسم خدا نکرده دگر نیایی به

 

برمن ندانی آن دم که بی تو هستم دلم چه آورد به سرم  ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:35 توسط سلنا |


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:46 توسط سلنا |